ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "
پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "
پسرک آرام نجوا کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . "
پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "
پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."
پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "
اما بدتر از همه این است که… پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .
بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .
" می فهمم چه حسی داری . . . می فهمم . "
( داستانکی از شل سیلور استاین )
شل سیلور استاین عشق واقعی است:)
منم همین طور سوگلی ...:)
سلام
خیلی قشنگ بود ...
ممنون
سلام پی تی جان

خواهش میکنم
با فایر فاکس اومدم تایید شد..من اکسپلورر میام..اصن با اون نمیشه..
چند وقته هی سر می زنم نمی شه..
خدا رو شکر فهمیدم مشکل مرورگره..
بله اکسپلورر با بعضی قالبا سازگاری نداره
ما آدما بعضی وقتا چقدر ترسناک میشیم(البته دور از جون سوگلی
)
کاش به بقیه رحم کنیم بخاطر خودمون تا وقتی خودمون رسیدیم به اون جایگاه بقیه هم به ما رحم کنن..البته این خودخواهانه ترین حالته...
حداقل تلاش کنیم بدیمون به کسی نرسه/خیرمون پیشکش