ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
حتما شنیده اید که میگویند اگر میخواهی تعمیر کار خوبی شوی همه اجزای یک وسیله را باز کن و دوباره ببند.اگر وسیله ای کم نیامد یا اضافه نماند مطمئنا تعمیر کار خوبی میشوی.
دوست داشتم یک بار کاسه سرم را باز کنم و تک تک اعضایش را یکی یکی نگاه کنم.دوست داشتم وقتی میبندم بعضی چیزهارا خودم حذف کنم،یا یک سری امکانات تازه تر اضافه کنم،اصلا سیستمی از نو بسازم،آدمی جدید،با علایق جدید،با ویژگی های جدیدتر..
باید سنسورهای ضعیف تری را جایگزین این سنسورهای فعلی کنم که اشکشان دم مشکشان است.
یک قسمتی از حافظه ام هست که برعکس عمل میکند.وقتی باید خاطره ای را فراموش کند،نمیکند! وقتی باید مطلبی را به یادم آورد،نمی آورد.سر ناسازگاری دارد.باید یک فیلتر برای در ورودی اش نصب کنم تا به هرانچه که من دوس دارم اجازه ورود دهد و بقیه را از همان گوشه کنار به نحوی خارج کند.
یک قسمت از مغز برای نگهداری افرادیست که در زندگی ام نقش موثری داشتند.برای تک تکشان صندلی راحتی و نوشیدنی خنک میگذارم ،تا خسته نشوند،تا نروند،تا برای همیشه بمانند...
مرکز این کاخ تو در تو جاییست که پروژه اصلیه غم و شادی از اینجا کلید میخورد.غم را نمیتوان حذف کرد.نمیتوان مثل یک غده بدخیم برید و انداخت بین باقالی ها.باید باشد،تا حواسم پرت نشود،تا قدر روزهایی که شادم را بدانم.شاد بودن خوب است،ولی مثل یک باقلوای خوشمزه ،اگر زیاد استفاده شود مرض قند میارود.گاهی باید طعم تلخی چشیده شود.تلخی های مفید.مثل زیتون تازه از درخت چیده شده،طعمش مثل زهرمار است ولی درون آدم را میسازد.